X
تبلیغات | یک فروم
زیباترین جملات عاشقانه رمانتیک کاربردی

زیباترین جملات عاشقانه رمانتیک کاربردی

من خودم را در اتاق تاریک و تیره ام زنجیر کردم........

خواستم تو را از رویاهام و ذهنم دور کنم اما نشد.مگه میشه آدم عشقشو فراموش کنه؟؟؟؟؟حالا فهمیدم از عاشقی سهم من بی کسیه.

من....من نمیدونم اون چطور رفت...........................

خیلی تلخ بود.....خیلی.خیلی تلخ بود چون دیدم تو قاب غروب او دست در دست دیگریست و مستانه به چشمان او نگاه میکرد اما نمیدونست چشمای من پشت این قاب داشتن می سوختن.

حالا دیگر بغض غریبی تو نفسهام هست،شبنم مخصوصی درون چشمانم نقش گرفته،قلبم دیگر نیمه جون شده،دلی که مجنون دل خون شده،حالا کجایی گمشده من که نیاز به کمکت دارم.

کاش بودی تا ببینی دارم میرم تا همه دلتنگم بشن...شاید یک روز بیایی و اون روز من نیستم و مردم و گریه میکنی.

کاش میشد گریه تو را ببینم

التماس میکنم به تو که نرو،حاضرم به پاهات بیافتم و خودم رو جلو همه خار کنم تا دوباره بیایی کنارم.

التماست میکنم به من نگو برنمیگردم آخه دلم میترکه و میمیره تو که خودت میدونی من چقدر دوست دارم چرا می خوای بری؟

التماست می کنم با خواهشی که تو صدامه و التماسی تو نگامه.مگه تو نگفتی نمیزارم چشات ببارن؟اما حالا که دارن میبارن چرا نمیای پاکشون کنی؟

التماست میکنم با بغضی تو گلومه که میخواد بگه دل نگرونه مثل همیشه و بگه منتظر توام در زیر باران با چشای گریون.

التماست می کنم که باغ بی درخت شدم بی تو و دارم میمیرم چرا میخوای این دلی که حاضره به خاطرت همه رو رد کنه و فقط کنارت باشه و ناز دلت رو بخره تنها بزاری؟

التماست میکنم من که برات جون میدادم و دیوونه مجنونت بودم و اسیر چشات بودم چرا می خوای پریشونم کنی؟

تو كه اينجوري نبودي واقعا دلت مياد من اينقدر التماست كنم ؟تو كه هر وقت ميديدي من ناراحتم خودتو به هر دري ميزدي تا شادم كني اما حالا از اين همه التماس دلت به رحم نمياد.

 خدا ميدوني كه چقدر غمگينم و ناراحت اما دوسش دارم اما اون....اما اون....نمي دونم چي بگم. الانم كه منو نمي خواد و دارم اينارو مي نويسم كلي دارم اشك ميريزم و دعا مي كنم كه عشقم همه كسم سلامت باشه و خوب. باورم نميشه كه عشق من ؛عشق گلم ميگه نمي خوامت و از من كه هميشه حاضرم جونم رو بدم واسش بدش مياد و ميگه نمي خوامت.

يعني واقعا بدم؟

يعني اينقدر حال بهم زنم؟

يعني عشق بين ما الكي بوده؟

يعني حرفاي بينمون الكي بود؟.............نه...نه....خدا اين فكرا رو بريز از سرم بيرون.

تا كي التماست كنم كه برگردي ها؟

التماست كردم چه شبهايي كه عشقم نرو اما تو آخرش با منت ميگفتي باشه ميمونم اما من بازم با اينكه خودم رو خورد ميكردم مي گفتم بي خيال ارزش داره؛عشقمه حاضرم به خاطرش همه خاري و ناراحتي هارو بپزيرم.

التماست مي كنم ناز نگاهت رو از من نگيري و كنارم باشي.من هنوزم همون كسم كه وقتي مي خنديدي به لبات خيره مي شد و با ناز خندهات به دنيايه عشق مي رفت. من همونم كه كه عشق رو به رگ روح زدم و گفتم تو عشقمي تو....تو...اما چرا اينجوري مي كني؟

تو راز بودن مني عشقم.منو ببر تا تكاپوي درياها ؛روياها ؛فرداها و عظمت عشقت كه هميشه واسه من زيباست.تو خانه اي در كوچه زندگي هستي اما چرا باورم نداري؟

 التماست مي كنم كه برگردي

التماست مي كنم

می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش/این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

 

می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم/پیش همه ی بدی هات چجوری بازم

 

نوشته شده توسط ایمان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۰/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۴۵ توسط ايمان قنبري دسته : | نظر(1)

چهارمين قاتل خداست......

پسرک بي قرار بود،مي خواست بنويسه دوستش داره اما.......اما دستش مي لرزيد و قلم رو مي انداخت.پسرک پريشون و تنها بود وباور نداشت ديگر دستانش خالي مانده...

کنج اتاق بود و گريه مي کرد و چيکه چيکه آب مي شد.به اين فکر بود آيا فردا آفتابي هست؟يا نه.پنجره هاي شادي رو بسته بود و به تمام عمرش فکر مي کرد.رو برگه هاي خيس از اشک مي نوشت نامرد و گاهي اوقات مي نوشت حلالي به تو تبريک ميگم.خيلي بي قراري ميکرد و هق هق گريه هاش و دل زدناش سكوت پر ستاره شب بهاري بهم ميزد.

مي نوشت اي بي احساس چرا رفتي؟چرا؟........

پسرك نوشت با دستاني سرد و لرزان ۴قاتل من را كشتند ،۴قاتل كه ۲نفر ميدونستن اگه بخوان من ميميرم و خار ميشم اما كارشون رو كردن...اما ۲نفر دگيه بي خبر بودن ،بي خبر از مني كه اين حا بي قرار و عاشق با خاطرات زنده ام و نفسام هم نفس ابره نفس ميكشم.اولين قاتل من دختري بود كه مي خواستم كه به اون ميگفتم خانومي كه تموم قلبم،احساساتم،وجودم،عمرم را به پاش گذاشتم اما با جا گذاشتن قلبم جواب منو داد......

دومين قاتل من دوست خانميم بود كه بي خبر اومد و منو كشت و سومين قاتل رو به خانميم معرفي كرد و در آخر.....

چهارمين قاتل خداست......

خدايي كه من هميشه به او توكل مي كردم و هميشه به اون رو مرحم خودم ميدونستم.حتي عشقمو با خدام قسمت كردم كه نگه ناشكرم اما اين خدا با خانوميم منو بي قرار كردن.خار و پوچم كردن...دلي كه ساده دادم به سادگي به من شكسته پس دادن و اشك و بي تابي شبانه و هزار غم غصه به من دادن...حالا با كي دردودل كنم،خدا؟؟؟؟؟خدايي كه منو كشته؟؟؟خود خدا منو زير شلاق غم و تنهايي زد و زندونيم كرد.خدا ديگه نه...........

من مردم به دست ۴قاتل اميدوارم شما مثل من نشيد

نويسنده : ايمان قنبري

**********************************************

***********************************

*******************

*******

مي دانم تو شكسته اي،مي دانم تو مثل من محزون وخار شدي،فدا بازي ديگري و مي دانم تو مثل من او را التماس كردي و هر شب كنج اتاقت گريه ميكني......ميدانم دلت پره و هروز آه هايي از ته دل ميكشي و حتي رنگ خوشي نداري....گوشه نشين خوه هستيو هنگام مهماني ها يك گوشه ازلت زده اي و غمگين.....مي دانم خنده به اجبار يا لبخند اجباري خيلي سخته.......

مي دانم مرور خاطرات تورو عذاب ميدن يا شايد خنده كني اما با شك كه زيباترين حركت يك دل شكسته اينه كه با تمام شكستنش براي عشق رفتش هم بخنده هم گريه كنه....

ميدانم تو را،مي دانم كه نفس هايت سنگين است و كوچه هاي خالي رحم قدمهاي سست و خسته ات ......

ميدان سرت از فكرهاي رنج آور مملو ء شده و دلت از گريه و قلبت تپش ساده دارد و دستات در اوج گرما سرد است.....

حالا به تو ميكويند عاشق...عاشق شدنت و شكستنت تبريك.چون هر فردي لياقت عشق را ندارد.به تو عاشق دل شكسته تبريك ميگم.

نويسنده:ايمان قنبري 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۰/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۴۴ توسط ايمان قنبري دسته : | نظر(0)

بي فروغ و خسته مانده ام

بي فروغ و خسته مانده ام

لبهام ديگر نخديدند حتي در زمان شادي ها.خنده عشق را فراموش كردم.لذت آن همه خنده ديگر در وجودم نيست.

به ياد دارم كه تمام لحظه هاي بينمون ناب بود و همه به من و تو حسوديشون ميشد.تو ميدانستي از اطرفيان خستم پس چرا توام تنهام گذاشتي....

حالا هم پرسه باد شدم،دارم شكنجه ميشم با غم هام،با گريه هام با چشماي بي فروغم..........

این روزا بدجوری حالم خرابه و حتی نفس کشیدنم عذابه .....عسن آتیشی هستم که شعله های سوختنم به آسمان زبونه میشکه....مگه لایق عشت نبودم که رفتی؟؟؟؟؟؟

کاش می بودی و من عاشق رو عاشق تر می کردی......کاش بود تا از تاریکی ها نجاتم دهی و دیوونم کنی.....حالا که نیستی از خودم از تو از همه خستم.....

حالا باید با چشمانی گریون و با بغضی در گلیوم بگویم سلام ای غروب دلم.....سلام ای غم لحظه های جدایی..خداحافظ شب های روشن و خداحافظ ای قصه های عاشقانه.....تو گل تشنه ای بودی که من سیرابت کردم از محبت و عشق....حالا چراغ گریه را روشن کن که وقتن رفتن من است.تماشا کن دیوانه ای شدم که روز و شب را نمی فهمم........

از وقتی رفتی سایه سنگین غم رویه شادی هامو می پوشونه.....وقتی بی کسم کردی هر روز سایه نحس غم رو تحمل میکنم.....تمام قلبم مرده و دیگر هیچ کسی نتوانسته درونش حتی یک گل بنشونه......اینقدر دلهره دارم که حد نداره ،نفسام هی میگیره هی ول میکنه.....تو میگی دروغ میگم اما اینطوری نیست....من اگه حرفی نمیگفتم به خاطر این بود که این اخلاق منه که بعضی حرفارو تو دلم نگه میدارم.......

عشق بین من و تو خیلی مقدس بود و این رو خودت میدانیخودت میدانی با گریه من تا کجا می سوختم و آتش می گرفتم....حالا چرا میگی دروغ میگم؟؟؟؟؟

نمیدونم چرا ترکم کردی....چرا از من سرد شدی.....چرا دیگه حرفات یا حتی خنده هات بی روح و تلخ شدن برای من؟؟؟؟

حالا دیگر پاییزم،پاییزی که دیگر به بهار نمی رسد....حالا تو این پاییزی شدنم دلم نیمه جونه....هنوزم محتاج تو و اون دستات هستم،هنوزم تو این دنیای محتاج یک دوست داستم توام.

شدم مثل یک سرزمین قحطی زده....خودتم میدونی این حال من رو و خودتم یادته روزی زو که بین اون همه ریل و قطار چقدر گریستی و من دور از تو گریستم...حالا بازم دورغ میگم؟؟؟

حالا پاییزم را فهمیدی ،فهمیدی که سوختنم برای چیه؟؟؟؟

فهمیدی چرا چراغ گریه رو هر شب در کنار عکسات روشن می کنم؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۰/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۴۲ توسط ايمان قنبري دسته : | نظر(0)

این تو نیستی....تو اینجوری نبودی

این تو نیستی....تو اینجوری نبودی

تو احساس داشتی،تو قلب و دل داشتی،تو دوسم داشتی اما حالا همه اینارو از من منی که عمرت بودم دریغ کردی و گرفتی.

تو اگه دوسم داشتی اینقدر راحت رهام نمی کردی و نمی رفتی

یادته چه روزهایی داشتیم؟چه شب هایی داشتیم؟میگفتیم ،می خندیدیم

یادته من ناز می کردم و تو ناز می خریدی ،تو لوس می شدی من فدات می شدم؟

یادته که وقتی اشک می ریختی من دل داریت می دادم؟

یادته از صبح که بلند می شدیم تا شب حتی یک ثانیه از هم بی خبر نبودیم؟

اما تو....آره تو....عشقت دروغ بود،احساست دروغ بود،حرفات دروغ بود،....اين همه آدم كنارت چرا من؟!چون كه ساده بودم؟به پايه دلت افتاده بودم؟

هي.....دل دادم،دل نبستي!دل دادم دل شكستي

حالا ياد روزاي با تو بودن هلاكم مي كنه،من و تو كه چه خاطره هايي ساختيم،چه اشك هايي با هم ريختيم،چه خنده هايي با هم كرديم و.......

اما تو بهار امسال منو خزون كردي

تو

تو چه حسي ميشي؟؟؟؟

تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي بازيچه بودي؟

تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي كه عمرت به پايه يك خيال رفت؟

تو چه حسي مي شي زماني كه بفهمي عشقش دروغ بوده و تو تنها بازنده اين بازي هستي؟

تو چه حسي مي شي وقتي تمام عمرت رو,تمام قلبت رو,تمام احساساتت رو به يكي بدي بعد اون برگرده بگه دوست ندارم!!!!!!

تو چه حسي مي شي وقتي حس عاشقونت رو زير پاهاش له كنه و بگذره ازت و حتي اون كه دم ميزد كه ديوونته, اما حس عاشقونه تو نتونس قانعش كنه؟؟؟

تو چه حسي مي شي وقتي ببيني اون با يكي ديگه اس؟

تو چه حسي مي شي وقتي كه عشقت برگرده به تو دوسم نداري,تو به من عادت كردي؟

تو چه حسي مي شي وقتي عشقت رو ابراز كني بعد اون برگرده بگه تو راست مي گي؟

 

نویسنده :::ایمان قنبری:::

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۰/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۲۴ توسط ايمان قنبري دسته : | نظر(5)